ازدواج هنوز برای تو خیلی زود است، دخترک. من و پدرت دلمان می خواهد رضایت دهیم ولی مواظب باش. زندان، هر قدر هم راحت و قشنگ باشد باز هم زندان است.
آدم خیلی آسان پا به داخلش می گذارد و بعد هم خیلی وقت و تلاش لازم است تا بتواند از آن بیرون بیاید. نمی خواهم بگویم رومن زندانبانت است، دوستت پسر خوبی است، من می گویم بدتر از این: هر دو زندانی خواهید شد. در این زندان نه نگهبانی است، نه دری، نه میله ای و نه قفلی- با این همه زندان است.
پدرت را متقاعد کرده ام اسناد را امضا کند. اجازه نامه را با پست برایت می فرستم. من همیشه بلد بوده ام پدرت را متقاعد کنم، کار دشواری نیست. او مثل همه مردهاست اقتدار را با خشم عوضی می گیرد، وقتی خبر ازدواج تان را به او دادم اول شروع کرد به نعره زدن بعد از خودش پرسید آن روز چه لباسی باید بپوشد.
همراه با این اوراق کمی هم پول توی پاکت گذاشتم . ازدواج از هرجنبه اش که نگاه کنی گران تمام می شود خوشگلکم. حتی اگر در کلیسا هم مراسم نگیرید.
در زندگی کارهایی هست که اجباری است، یا آدم گمان می کند که اجباری است ، نتیجه اش یکی است. به تو گوشزد کردم ،نگویی نگفتی، هفده سالگی برای ازدواج خیلی زود است.
ولی خوشحالم که به حرفم گوش نمی دهی ، اینطور خوشم می آید،نشانه خوبی است، خوب تربیتت کرده اند، کوچولو، به تو یاد داده اند جز به حرف دلت به حرف کس دیگری گوش نکنی .امیدوارم اشتباه کنم، می دانم که اشتباه نمی کنم، فرقی نمی کند، راه درست برای بچه ها، هرگز همان راه پدر و مادر نیست، هرگز.



((دیوانه بازی-کریستین بوبن-ترجمه پرویز شهدی))