من خود را آماده این حس می کردم که همه چیز را از سر بگیرم مثل اینکه این خشم بیش از اندازه مرا از درد تهی و امید خالی ساخته باشد.

در برابر این شبی که پر از نشان ستاره ها بود من برای اولین بار خود را به دست بی قیدی و بی مهری جذاب دنیا سپردم و از اینکه درک کردم دنیا اینقدر به من شبیه است و بالاخره اینقدر برادرانه است. حس کردم که خوشبخت بوده ام و باز هم خواهم بود...

 

((بیگانه، آلبرکامو))