الیویه به ژان کریستف می گفت:
-تو میتوانی مبارز خوبی باشی و به پیروزی برسی. با صفات خوب و با صفات بدی که داری میتوانی مرد این میدان باشی. خوشبختانه در میان ملتی بزرگ شده ای که بیش از اندازه به اشرافیت وابسته نیستند، و از کار و کوشش بدشان نمی آید... و از همه مهمتر این که تو با زبان موسیقی حرف میزنی. و مردم نمیتوانند به آسانی زبان تورا بفهمند. و میتوانی آزادانه و بی قید هر چه دلت میخواهد بگویی. اگر آن ها منظور تو را می فهمیدند و متوجه می شدند که با این زبان زیبا کار و کوشش و نبرد با دشمنان خلق را تبلیغ میکنی، آسوده ات نمی گذاشتند. و آن قدر خسته و در مانده می شدی که دیگر حوصله زنده ماندن را نداشتی. این ها بسیاری از مردم بزرگ را که به پیروزی رسیده اند، تحسین میکنند. اما نمیگویند که آن بزرگان برای چه منظوری مبارزه میکرده اند. و منظور و هدفشان را بر عکس جلوه می دهند، تا کسی به حقیقت پی نبرد.

کریستف گفت:
-تو و همفکرانت خبر ندارید که زمامداران شما چه آدم های ضعیف و ترسویی هستند، وگرنه با اطمینان بیشتری با آن ها می جنگیدید و مغلوبشان می کردید. این طور که فهمیده ام، هزاران نفر با شما هم عقیده اند. و با این همه طرفدار، از آن حاکمان ظالم بسیار قوی ترید. شما در کشوری با این همه زیبایی، و ملتی این قدر با هوش و با استعداد، چرا این طور ساکت و بی حرکت مانده اید و می گذارید یک عده افراد نادرست توی سرتان بکوبند؟ چرا تکان نمیخورید؟ منتظر چه کسی هستید؟ خدا؟ یا ناپلئون؟ ... شما باید همتان با هم متحد شوید و تکان بخورید و این خانه را جارو کنید و این پلیدی هارا دور بریزید.

الیویه با خنده و شوخی گفت:
-می خواهی با آن ها دست به یقه شویم؟ زد و خورد کنیم؟ من که حاظر نیستم با زور جلو بروم. با زور نمی شود به نتیجه دلخواه رسید. اگر بخواهیم با زور جلو برویم، می دانی چه کسانی از این بازار آشفته سود می برند؟ یک عده آدم های مرتجع و کینه توز، یک عده جوانان سلطنت طلب، و کسانی که از خشونت و زور خوششان می آید. مثل اینکه توقع داری من و رفیقانم جلو بیفتیم و شعار قدیمی و نفرت انگیز «فرانسه برای فرانسویان» را فریاد بزنیم؟

کریستف گفت:
-چه اشکالی دارد؟

الیویه گفت:
-این شعار در ظاهر میهن پرستانه است. و در واقع غیر از این است. این جور شعارها را برای فرانسویان نساخته اند.تنها در کشورهای وحشی و عقب مانده شعار مرگ بر بیگانگان را می دهند. میهن ما جای کینه و نفرت نیست. ما نباید با همه در بیفتیم و دیگران را از خاک خودمان برانیم. دوستی با دیگران و جذب آن ها باید هدف ما باشد. بگذار از شمال و جنوب، هزاران نفر با عادت ها و صفت های متفاوت به کشور ما بیایند.

-از مشرق هم بیایند؟ ... که زهر خودشان را بپاشند؟

-بله از مشرق هم بیایند. ما آن ها را جذب خواهیم کرد. در طی قرن ها از همه جا آمده اند و جذب ما شده اند. شاید آن ها تصور کنند که در کشور ما نفوذ کرده اند. در خیابان ها، در تآتر ها، در نشریات و مجله های ما خودشان را با افتخار نشان داده اند، اما در عمل جذب ما شده اند. و ما بوده ایم که پیروز شده ایم و از آن ها بهره برده ایم. سرزمین «گل» معده بسیار نیرومندی را دارد. در طی قرن ها خیلی چیز ها را هضم کرده، و مسموم هم نشده است. شاید شما آلمانی ها نظر دیگری داشته باشید و بخواهید که نژاد خالص داشته باشید. ما فرانسوی ها به نژاد خالص اعتقاد نداریم. شما امپراتوری دارید، انگلستان امپراتوری دارد، اما در عمل نژاد ناخالص و لاتینی ماست که جهانی شده است. ما مردم یک جهان شهر هستیم. مثل پاپ، که برای همه مردم جهان دعا می کند.


(ژان کریستف، جلد3_رومن رولان_ترجمه محمد مجلسی)