و آنگاه به کمال هنر رسیدن بود، و در اوج زندگی کردن،
زمانی که زمام اندیشه والای خود را با سرافرازی در دست داشتن، و به سرنوشت خویش چیره شدن، و ناگهان در پیچاپیچ جاده زندگی با سواران فاجعه و با عزا و ماتم و نام و ننگ، این سپاهیان قدرتمند سرنوشت، روبرو شدن، و زمین خوردن و زیر سم اسب ها رها شدن، و زخمی و خون آلود از جا برخاستن و خود را به قله های ابر رساندن، و در آن جا با خداوند روبرو شدن، و مثل یعقوب، که با فرشته ها می جنگید، با او جنگیدن، و شکست خوردن، و شکست را پذیرفتن و مرزهای اوج گیری خود را دانستن، و به اراده خداوند تسلیم شدن و در محدوده خویش به وظیفه خود عمل کردن... تا بعد از طی این همه راه های دشوار، و بعد از این همه شخم زدن ها و بذرافشاندن ها و درو کردن ها، به نقطه ای برسیم که نتوانیم لحظه ای در پای کوه های بلند و پرآفتاب بیاساییم. و به کوه ها بگوییم:«افسوس که نمی توانم به آفتاب قله ها دست یابم، پس بهتر است بگذارید در سایه ها بیاسایم و چند ساعتی را آسوده و خوب زندگی کنم!»




                  «ژان کریستف جلد4_رومن رولان_ترجمه:محمد مجلسی»