خواهر گرگور چه زیبا می نواخت. صورتش را یک بری کرده بود و با چشمانش با دقت و اندوه خطوط نت های موسیقی را دنبال می کرد.گرگور کمی جلوتر خزید و سرش را نزدیک زمین آورد تا بتواند در چشمان خواهرش نگاه کند.
حیوان بود که موسیقی این همه در او اثر گذاشت؟ احساس می کرد که گویی راهی به سوی آن خوراک ناشناخته ای که مشتاقش بود گشوده می شود.
مصمم بود آنقدر جلو برود تا به خواهرش برسد، دامنش را بکشد و به او بفهماند که باید ویولنش را بردارد و به اتاق او بیاید چون در آنجا هیچ کس آنقدر که او می خواست قدردانی کند قدر کارش را نمی دانست...




((مسخ_ فرانتس کافکا_ ترجمه فرزانه طاهری))