هر سربازی نیاز فوری به فراموشی دارد.هر سربازی همیشه در چند قدمی مرگ قرار دارد،تلو تلو خوران روی تخته پرشی ایستاده که آرام در نوسان است یا به طور وحشتناکی بالا و پایین می رود و هر لحظه ممکن است او را پرت کند.
خداحافظی سرباز در اصل خداحافظی برای همیشه است. این قطارهایی که سربازها را در سراسر اروپا به مرخصی می برند، چه بار عظیم و جنون آمیزی از درد را جابجا می کنند.
اگر جز سرباز پیاده چیزی در دنیا نبود، تمام فریاد های جنگ یا صلح زاید بود، دیگر جنگی در کار نبود، همه ی این قهرمانان به جامانده، این متخصصانی که جنگ برای شان بازی است، آن هم نوعی بازی که جذابیتش در این است که اندکی خطرناک است، تمام این زبان بازی هایی که جنگ را ستایش می کنند و با نگاه به ملال زندگی روزمره شان، غبطه ی روزهای خوش گذشته را می خورند...
آری اگر به جز سرباز پیاده چیزی در دنیا نبود! دیگر نیازی به اثبات این موضوع نبود که جنگ منفور است. جنگ ترسناک است، طاعون است، مخوف است.
تنها امروز نگاهی بیندازید به این کله پوک های احساساتی که پوتین های مسخره پر زرق و برق شان را زیر میز دفتر های ملال آورشان دراز کرده اند...




((میراث-هاینریش بل-ترجمه سیامک گلشیری))