هزارتوها از راه ها و تقاطع ها و بن بست ها تشکیل شده است، بعضی ها می گویند که بهترین راه برای بیرون آمدن از هزارتو این است که آدم در ضمن اینکه پیش می رود و مجبور می شود بچرخد، همیشه به یک سمت بچرخد. اما باید دانست که این مغایر با سرنوشت آدمی است.

ریکاردوریش از هتل بیرون می آید طبق معمول ابتدا وارد خیابان الکری می شود، بعد یکی از خیابانهایی را که به سمت بالا، پایین، چپ و راست می رود در پیش می گیرد، پاهایش کم کم درد می گیرد. کورها تنها کسانی نیستند که احتیاج به عصا دارند تا به کمک آن کورمال کنند، یا احتیاج به سگی دارند که بو بکشند و خطرها را شناسایی کند، حتی کسی که بینایی اش سالم است احتیاج به روشنایی دارد تا راهش را روشن کند، یا احتیاج به یقینی دارد، احتیاج به امیدی دارد، یا اگر چیز بهتری نبود، احتیاج به شکی دارد.

و اینک
ریکاردوریش به تماشای دنیا برآمده است.چیزی که ریکاردوریش لازم دارد یک سگ کوچک راهنماست، یک عصاست، یک روشنایی است که راهش را پیدا کند زیرا که این دنیا تاریک است  و این شهر لیسبون تاریک است، آدم جهت های شمال و جنوب، شرق و غرب را گم می کند
.اگر آدم مواظب نباشد مثل تنه بدون سر و بدون پای یک مانکن به ته آن سقوط می کند.

این نیست که ریکاردوریش به دلیل بزدلی از ریودژانیرو به لیسبون برگشته، به خاطر مرگ فرناندوپسوآ نیز برنگشته است. کاملاً مشخص است که هیچ چیز نمی تواند جای خالی چیزی یا کسی را پرکند. هر کدام از ما منحصر به فرد هستیم و جانشینی نداریم، حرف راستی است اما از بس تکراری است که وقتی آن را به زبان می آوریم
متوجه نیستیم چقدر این حرف حقیقت دارد...



((سال مرگ ریکاردو ریش- ژوزه ساراماگو- ترجمه عباس پژمان))