حسن مثل علی و بیشتر هزاره ها بیسواد بود از لحظه تولد و حتی شاید در هنگام نطفه بستن ناخواسته در رحم صنوبر تعیین شده بود_ آخر نوکرها چه نیازی به کلمات مکتوب دارند؟
ولی به رغم بیسوادی یا شاید به دلیل آن، حسن به راز کلمات جلب می شد و دنیای پنهانی که برایش ممنوع بود شیفته اش می کرد.برایش شعر و داستان و معما می خواندم ، هرچند، وقتی دیدم بهتر از من معماها را حل می کند از خواندنش دست کشیدم! ساعتها زیر درخت می نشستیم تا آفتاب غروب می کرد با این حال حسن اصرار می کرد که یک فصل دیگر یا داستان دیگر بخوانیم.
جاهای دلخواه من آنجا بود که به کلمه ای برمی خوردیم که حسن نمی دانست. من سر به سرش می گذاشتم و نادانیش را به رخش می کشیدم. یک بار که داستانی از ملانصرالدین می خواندم ، به من گفت صبرکنم.(( معنی این کلمه چیه؟))
کدام کلمه؟؟
((کودن))
پوزخندزنان گفتم معنی این را نمی دانی؟
((نه امیرآقا))
گفتم ولی این کلمه خیلی رایج است. تو مدرسه همه معنیش را می دانند. کودن یعنی ناقلا و باهوش. مثلا ((حسن کودن است.))
سری جنباند و گفت: آهان.
بعدها همیشه از این کار احساس گناه می کردم.بنابراین سعی می کردم با دادن لباس کهنه یا اسباب بازی شکسته جبرانش کنم.
حسن شاهنامه فردوسی، اثر شاعر باستان پارسی را بیش از همه دوست داشت. از همه فصلها خوشش می آمد. پادشاهان قدیم، فریدون و داستان زال و رودابه. اما داستان دلخواه او و من
((رستم و سهراب)) داستان جنگجوی بزرگ، رستم و اسب بادپایش،رخش بود.
رستم  در نبرد زخمی کاری بر پیکر دشمن دلاورش، سهراب، می زند و پس از آن پی می برد که سهراب پسر اوست که سالها گم شده است.
بدو گفت ار ایدون که رستم تویی                بکشتی مرا خیره از بدخویی

حسن می گفت :(( یک دفعه دیگر بخوان امیرآقا)) وقتی که می خواندم اشک در چشمان حسن حلقه می زد و من از خودم می پرسیدم برای کی گریه می کنه؟ برای رستم یا برای سهراب؟؟ من شخصاً در سرنوشت رستم تراژدی نمی دیدم.آخر مگر همه پدر ها نهانی دلشان نمی خواهد پسر خود را بکشند؟


((بادبادک باز_خالد حسینی_ترجمه مهدی غبرایی))