بجوشید، بجوشید که ما بحر شعاریم

به جز عشق، به جز عشق دگر کار نداریم


درین خاک، درین خاک، در این مزرعه پاک

به جز مهر، به جز عشق دگر تخم نکاریم


چه مستیم! چه مستیم! از آن شاه که هستیم

بیایید، بیایید که تا دست برآریم


چه دانیم؟ چه دانیم که ما دوش چه خوردیم

که امروز، همه روز خمیریم و خماریم


مپرسید، مپرسید ز احوال حقیقیت

که ما باده پرستیم، نه پیمانه شماریم


شما مست نگشتید و از آن باده نخوردید

چه دانید؟ چه دانید که ما در چه شکاریم.



((جلال الدین محمد بلخی))