درست است که دوستی چیزها و آدم‌های تازه بر تار و پود فراموشی چیزها و آدم‌های گذشته بافته می‌شود؛ اما از همین رو عقل من چنین می‌اندیشید که می‌توان بی‌هیچ هراسی زندگی آینده‌ای را در نظر آورم که در آن، برای همیشه از کسانی جدا خواهم شد و از یادشان نیز خواهم برد، و برای تسکین دلم فراموشی‌ای را به او وعده می‌داد که، بر عکس، بر بیتابی و نومیدی‌اش دامن می‌زد. نه این که دل هم، پس از آن‌که جدایی کامل شد، اثر آرام‌بخش عادت را حس نکند؛ می‌کند اما تا آن زمان همچنان رنج می‌کشد.

و ترس از آینده‌ای که در آن بی‌نصیب می‌شویم از دیدار و گفتگوی کسانی که اکنون دوست می‌داریم و امروز مایه‌ی عزیزترین شادمانی‌اند، این ترس نه تنها فرو نمی‌نشیند که بالا می‌گیرد اگر بیندیشیم که بر درد چنین محرومیتی آن چیزی افزوده می‌شود که اکنون از آن هم دردناک‌تر می‌نماید: این که دیگر برایمان دردی نداشته باشد، بی‌اهمیت شده باشد؛ چون آن‌گاه "من" ما دگرگون شده است: نه تنها دیگر از جاذبه‌ی پدر و مادر، معشوقه، دوستان، در پیرامونمان خبری نیست، بلکه مهرمان به آنان - که اکنون بخش بزرگی از دل ما هستند- چنان ریشه کن می‌شود که زندگی جدا از آنان می‌تواند ما را خوش آید، حال آن‌که امروز از فکرش هم وحشت می‌کنیم؛ و این به معنی مرگ واقعی خود ماست، مرگی گرچه با رستاخیزی در پی، اما رستاخیز من دیگر که بخش‌هایی از من گذشته‌ی محکوم به مرگ نمی‌تواند به عشق آن راه یابد.

در جستجوی زمان از دست رفته

مارسل پروست

مهدی سحابی